سرگذشت من

کوچيک که بودم...دوست داشتم خلبان شم...يه کم که بزرگتر شدم با خودم گفتم  حالا خلبانی هم نشد نشد ولی دوست دارم آدم مهمی شم...به مدرسه راهنمايی که رفتم..به شغل شريف پزشکی علاقه مند شدم...گفتم حتما يه پزشک خوب ميشم...يه کم که گذشت...وقتی با روزنامه تپش جام جم آشنا شدم...وداستانهای سريال واری که صفحه ۱۳ مينوشت رو خوندم...به نويسندگی علاقه مند شدم...طوری که هرروز بعد از کلاس ميومدم خونه واکمن ميذاشتم توی گوشمو داستان مينوشتم...البته توی واکمن موسيقی دلخواهم بودوبهم هم آرامش ميداد هم حس نويسندگی(قابل توجه غزال خانم)...يه ۱۰...۱۵ تايی داستان کوتاه نوشتم که شما دوتاش رو خونديد...يه کم که گذشت وقتی با يکی دوست شدم که زبان ميخوند منم به زبان علاقه مند شدم...يه دو سه ترمی زبان رفتم...البته هنوزم گاهی وقتا ميرم...ولی هنوز همون ترم سه و چهارم...چون بينش فاصله می افته ..همه لغتا يادم ميره و از اول شروع ميکنم.....خلاصه دیپلم کامپيوترمو گرفتمو تصميم گرفتم که دانشگاه شرکت کنم...اما هر چی با خودم کلنجار رفتم ديدم آخه کامپيوتر دانشگاه رفتن نداره ...کسی که خودش خونده با کسی که دانشگاه رفته هيچ فرقی نداره...اين شد که زدو مرداد ماه امتحانهای تغيير رشته شرکت کردمو به رشته تجربی تغيير رشته دادم...وتصميم جدی گرفتم که پزشکی شرکت کنم...البته فيلم بلوغ که سرگذشت يه زوج جوان پرشک هست بی تاثير نبود.تصميم گرفتم پيش دانشگاهی رو غير حضوری بخونم که هم درس کنکور بخونم هم پيش دانشگاهی...خلاصه يه يکسالی به همين منوال گذشت تا نزديکای کنکور يه دفه به خودم اومدم ديدم ..هيچکدوم از درسارو نرسوندم....گفتم امسالرو که نميرسونم ...باشه برا سال بعد...کنکوررو دادم و افتضاح شد...البته به همه گفتم من بخاطر اينکه منصرف شدم اينطوری شد(طوری جو گرفته بودم که به همه می گفتم من اگه قبول بشم دانشگاه هم نمی رم چون من فقط به پزشکی علاقه دارم(البته درستش هم همين بود(اوه چه پرانتز تو پرانتزی شد))).

خلاصه سرتونو درد نيارم سال ديگه هم اوايلش داغ بودمو خوندمو..وسطاش بريدم...گفتم همون ميرم کامپيوتر چون فکر نکنم پزشکی قبول شم ..چون من که هيچ کدوم از درسارو سرکلاس نرفتم که..28.gif...خلاصه دوباره به کامپيوتر علاقه مند شدمو تصميم گرفتم که کامپيوتر کنکور بدم...ميخوام کامپيوتر کنکور بدم...ولی آخه ...يه چند وقتيه افتادم تو فکر يه رشته جديد...مددکار اجتماعی ...خيلی رشته قشنگيه...

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ريحانه

سلام اومدم ابهام زدايی کنم! ولی اگه با دقت می خوندی اينجوری نمی شد! من پشت کنکوری نيستم بلکه دانشجوام با خانوادم زندگی می کنم ولی وقتی اون بازی رو می کردم خودم يه خونواده داشتم آره بازی رايانه ايه ....

khiar

ای روزگار....اخی...من به تو حق میدم عزیزم...خیلی سخته ...واقعا به این پشتکار تبريک عرض میکنم...اشکال نداره پیش میاد...اصلنم خودتو ناراحت نکن اگه خواستی بیا منو ناراحت کن...(رلستی به هیشکی نگو منو تو با هم تو همه اینا شریکیم ها)...ولی واقعا درکت میکنم...خیلی سخته

رتبه اول

ای بابا ...بالاخره چه کاره می شی؟من که نفهميدم تو از چی خوشت می ياد....

رتبه اول

آن ها به من می گويند : تو و جهانی که در آن زندگی می کنی چيزی نيست جز دانه ای ماسه بر روی ساحلی بی انتها از برای دريايی بی انتها و من به آن ها می گويم : من آن دريای نا متناهی هستم و تمام جهان چيزی نيست جز دانه ای ماسه بر روی ساحل من

رتبه اول

راستی به من چه خبر نمی دی آپ کردی....

پيک مهتاب

علیرضا جان ميدونی چيه؟ تو زندگيم وبلاگای زيادی ديدم ولی خداييش هيچکدوم مانند مال تو به دلم ننشسته اين نوشته سرگذشت من هم بسيار شبيه سرنوشت خود من هست به ویژه خلبان شدن منم تو کودکیم از خلبانی میگفتم ولی همیشه از پزشکی بدم میومد به هر حال از دیدن وبلاگت خیلی خوشحال شدم همه نوشته هات زیبا هستند یکی از یکی زیبا تر ادم گیج میشه نمیدونه کدومش را بخونه سپاسگذار میشم که به وبلاگ من هم سری بزنی ونگرشی بدی و خوشحال میشم اگه لینک ۲ لینک کنیم خدا نگهدارت باشه

ترانه

سلام به نظر من تو يه مشکل بزرگ داری مشکلتم اينه که هدف نداری در درجه اول رشته مهم نيست مهم علاقست اگه به رشته ای که ميری علاقه داشته باشی ولش نميکنی وايسادی جلوی باد منتظری هر طرف که بادش شديدتر باشه تکونت بده هدف اصليتو پيدا کن تا اخرم پاش وايسا

منصوره

مدد کاری اجتماعی اش ديگه چه صيغه ای بود؟ جدی؟ حالا يه چيزی. ببين هيچی هم که قبول نشی ولی اين برگ برنده تو دستت هست که آخر عمری با خودت می گی به هر رشته ای يه ناخونک زدی

.