مه در اتاقمان بیشتر شده


 

از تو تنها حلقه ای طلایی و

از من، نانی که به خانه آورده ام پیداست

 

مِه در اتاقمان بیشتر شده

بارها به اشتباه

لب هایم را بر دیوار گذاشته ام

بوسه های هدر رفته

آواز آن قناریِ غمگین است

که در بزرگراه می خواند

یا عطر موهای توست

در شب های سرما خوردگی

 

مه در اتاقمان بیشتر شده
 
پرتقالی که پوست می کنی

انگشت های من است

و از آبی که می خورم

صدای گریه می آید

***

مه بیشتر شده

و انگار من و تو

قایم باشکی هستیم

من در اتاق پنهان می شوم

تو چشم می گذاری و

به خواب می روی

گروس عبدالملکیان

/ 2 نظر / 21 بازدید
خانم جوادی

دقیقا به این موضوع داشتم فکر میکردم که چرا بیشتر مردم وقتی سر زندگی میرن میگن اشتباه کردیم! رسیدم به این جواب که : توقعاتی که از زندگی داریم فراموش شده ست، اصلا بهشون فکر نمیشه، وقتی تو تنهایی کمتر صدمه میبینی از فکر نکردن به اونا چون نهادینه است در تو و داری پیش میری ... ولی وقتی دیگری تو زندگیت میاد ، چون جدیدی براش کم کم داره نهادتو میبینه و حتی خودت میبینی و برای تویی که یه عمر داشتی اونطور پیش میرفتی ، این کم سرعتی اذیتت میکنه و بدتر زمانیه که دیگری تو رو فهمید ولی توقعاتت رو نتونه برآورده کنه براش اونا عجیب باشه و تو توقعاتت ناخودآگاه لگد مال میشه و چون همش نمیتونی ازشون بگذری یه روز سرریز میشی... خوبه قبل از وارد زندگی شدن زندگی کنی یعنی توقعاتت رو بشناسی توقعاتشو بشناسی ، اونوقت زودتر می فهمي اشتباه کردی یا نه! این نظر منه در این لحظه با این معلومات !