هميشه روابطم با ديگران ضعيف بوده...هيچ وقت نتونستم اون چيزی که تو دلمه بگم...هيچ وقت احساساتم رو در جا نريختم بيرون..وقتی از صحنه دور ميشدم..وقتی شب تو رختخواب بودم..وقتی همه خواب بودن...وقتی...هميشه تودار بودم...هميشه يه حرفايی تو دلم بود که دوست نداشتم هيچ کس بدونه..فقط شايد تو نوشته هام ..تو کاغذ پاره هايی که گوشه و کنار کمدم بود ميشد اونارو پيدا کرد.............................................................................................تصميم دارم يکی از داستانايی که دوران بچگيم نوشتم رو اينجا بنويسم...پس گوش کنيد:08.gifولش کن خجالت ميکشم...08.gifنه من ميتونم..وايسا..حس بگيرم..۱..۲..۳..حالا:روتونو اونور کنيد تا بخونم...08.gif08.gif08.gif..خوندما..نگاتونو اين ور نکنيدا..قول داديدها..

***خورشيد آرام آرام می رفت که بخوابد.سپيدی آسمون کم کم داشت به سرخی می گراييد .برف پاک کن ماشين توان ستردن اين همه برف را نداشت.جاده ليزو لغزنده بود.ماشين ها با سرعت از سرما فرار ميکردندو صدای بوقشان گوشم را می آزرد.پسرکی در گوشه خيابان با مشمايی که بر روی خود انداخته بود سعی می کرد که برف ها..خود و پرنده فالگيرش را نيازارد.به پياده رو نگاه می کنم...هيچ عابری از آن رد نمی شود و هر کس هم که رد می شد با سرعت سعی می کرد خود را به مقصد برساند.

تعجب من از اين موضوع باعث شد که ماشينو به کنار خيابان هدايت کنم و کنار او بايستم و به او بگويم که جلو بيايد...با صورت رنگ پريده اش ولبهايی که با تکان شديد دندان هايش به زحمت حرکت می کردو صدا را از خود عبور ميداد...گفت:آقا فال بگيرم؟...فقط صد تومن..بگيرم؟..صدايش بقدری بچه گانه و معصومانه بود که باعث شد يک هزار تومنی را توی کيفم در بياورم ..گفتم:توی اين سرما؟...برو خونتون ...داره شب ميشه ها...بسه ديگه هر چی کاسبی کردی...بی توجه به حرفای من..دوباره حرف خودش را زدوگفت:بگيرم؟يکی براتون بگيرم؟...گفتم:نه...من فال نمی خوام...بيا اين پول رو بگير بشرطی که بری خونتون باشه؟...گفت:نه..آخه نميشه...ننه کلثوم گفته تا ۱۵۰۰ پول نياريد راهتون نمی دم...از صبح تا حالا هم ۴ تا فال گرفتم و با اين هزار تومن تازه ميشه ۱۲۰۰ تومن ..سرمايی که با پايين کشيدن شيشه ماشين به داخل نفوذ کرده بود ...تازه داشت مرا به خود می آورد که چه سرمايی آن بيرون است و پسرک چه زجری می کشد.بينی اش آبريزه داشت ومرتب بالا می کشيدومرتب دستش را به طرف دستش را به طرف دهان ميبردو با های های سعی می کرد آن را گرم کند...دست به داخل کيفم بردم و هزار تومن ديگه روی روی هزار تومن قبلی گذاشتم و به او دادم.

سرم درد می کند.چشمهايم می سوزد.به رستوران کنار خيابان خيره ميشوم.پسرکی در کنار مادر و پدرش مشغول خوردن غذا و حرف زدن با آنهاست.دنده ماشين رو عوض می کنمو به خورشيدی که در قسمت انتهايی جاده خود را از اين سرما فراری ميداد و به پشت کوه پناه می برد خيره می شوم....تموم شد

 

/ 25 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
marjan

ببخشيد يه بار ديکه ! هواسم نبوده!! يه باره ديگه

زینب

کدوم متنو ميگی بايد در موردش نظر بدم؟

marjan

من زنگ زدم مامانت گفت که خوابی در ضمن من آپيدم

رتبه اول

خوندم....متن قشنگی بود ...ولی راستشو بگو مطمئنی که مال بچگی هات هست؟...تو اون موقع تصديق داشتی

رتبه اول

در دياری که مردانش عصا از کور می دزدنند..... من از خوش باوری محبت جستجو ميکردم

زینب

ميگم تو برا من آف ميزاری که به روزی. پس کو؟؟؟

زینب

من چرا هی به تو پی ام ميدم تو جواب نميدی؟

saman spears

سلام هاو آر یو . ا ام فاین . بعضی چیزا باید گفته بعضی واقعیتها مهمه . ولی داره کمکم از یادمون میره ..... ولی با این همه دستت درد نکنه که قسمتی از وبلاگتو هم به این موضوع پرداختی .بای

ترانه

سلام بالاخره اومدم دلت نشکنه داستانت جالب بود اما ميشه بگی تو بچگی چه ديدی داشتی که اين داستان نوشتی

دردهای پنهان من

خوندم ... قشنگ بود . خواننده رو درگیر می کنه ... صحنه رو خوب توصیف کردی . موفق باشی .