کلامی نو... سطرو صفحه ای دیگر.. کتابی تازه گشوده می شود

وانسان چشم می گشاید به سوی جهانی که در انتظار اوست...

25 سال می گذرد و روزها جای خود را به شب ها می دهند.. و شب ها در اوج سیاهی رنگ می بازند... فصل ها می آیندو می روند ...

اکنون 25 بهار هست که زنده ام. نمی دونم شاید 25 بهار دیگر زنده باشم .. شاید هم نه..

مدت زیادی نیست که خودم را شناخته ام...

اکنون ربع قرن است که من هستم... همیشه دوست داشتم ، نبودنم با بودنم فرق کند.

اتفاقی در جهان ایجاد کنم که تا قرن ها از من یاد شود.

25 بهار گذشت و من نتوانستم به آن چه خواستم دست پیدا کنم....

همیشه سعی کردم آدم خوبی باشم. به دیگران ارزش دهم.. دوستشان داشته باشم..

فردا تولد من است... تولدت مبارک علیرضا.

 

-------------------------------------------------
پ.ن 1: سطح تنهایی تا کجا که در تمام روز، فقط ایمیل های خودکار فروم ها روز تولدت را بهت تبریک بگن..... فک کن...!

پ. ن2: این وبلاگ رو امروز دیدم. یه دختری هست که از 13 دی سال 82 ،شروع به وبلاگ نویسی کرده و هنوز که هنوزه (آخرین تاریخ آپدیتش مال امروز هست) داره از عشق ناکامش می نویسه.. دیگه این آخرشه.. بعد از گذشت 8 سال هنوز میگه ابراهیم کجایی.. من کم آوردم به خدا... فکر کنم میخواد پوز زلیخا رو بزنه...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |