کوچیک که بودم توی کوچه یه روز درمیون با بچه های محل فوتبال بازی می کردیم...

یه روز فهمیدیم که یه پیرزنی که توی همسایگی ما بود و وضع مالیشم به مدد شوهر مرحومش خوب بود دچار دزدی شده...

پارچه کشیده بودن سر پیرزن بیچاره و تمام طلا و جواهراش رو سرقت کرده بودند و در رفته بودن...

مثل همیشه ما اومدیم فوتبال کنیم... خونه پیرزن داخل یک کوچه بن بست بود. طوری که اگر توپ  به داخل کوچه شوت میشد مستقیما می خورد به در خونه این خانم.

برحسب اتفاق توپ داخل کوچه این خانم شوت شد و محکم به درشون خورد.

پیرزن بیچاره از خونه بیرون اومدو بلند داد می زد: کی بود... کی بود.. من می ترسم.. می ترسم.. کی بود..

یهو دلم گرفت.. پیرزن تنها که همه بچه هاش خارج از کشور بودن ، دیگه از سایه خودشم می ترسید.

یه مدت بعدش به رحمت خدا رفت...امروز بر حسب اتفاق یادش افتادم ... پایان زندگی بعضی از آدم ها چقدر غم انگیزه... تقصیر اوست یا بچه هایش نمی دانم ... ولی کاش هیچ وقت پدرو مادر پیرمون رو تنها نگذاریم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |