چه شلوغ است اينجا...انگار که تعداد زيادی مورچه را درون شيشه ای در بسته گذارده اند...هر کدام به يک طرف می روند...سروصدا٬ آرام وقرار را از انسان سلب می کند...خانه بزرگی است اما تعداد افراد ساکن در آن زياد است.دليل اين همه سرو صدا هم همين است...مامان؟..مامان جون...عکست را کجا گذاشته ام؟...آهان اينجاست...سلام مامان جون...مامان اگه چند روزی سراغت نيومدم٬ ببخشيد...آخه سرم شلوغ بود..مامان؟...چرا اينجوری نگام می کنی؟خودت بودی چکار ميکردی؟...رفتنم درست نيست٬ باشد..از ماندنم چه حاصل؟

جای زغال های داغ را٬ جای شلنگ ها را نشانت دهم؟..می خواهی؟...مامان ديگه به اينجام رسيده...جای يادگار قبل از ازدواجم رو با ابی ... همون معتاد لات سرکوچه٬که بابا برای من گذاشت نشانت دهم؟..مامان ٬ بابا خود توی منجلاب بود..من را هم برد..ازدواج با ابی نه تنها برای من سودی نداشت بلکه لحظه به لحظه مرا در باتلاق اعتياد بيشتر فرو می برد...اما من ترک کردم..نکردم؟...دو سال بعد از ازدواجمون...يادته؟..يادته ابی با من چکار کرد؟..منو می زد...هر شب٬ هر روز٬ منو در خونه آدمای غريبه می فرستاد تا براش مواد بيارم...مامان کجايی؟...کاشکی خدا کمی بهت مرخصی ميداد..می آمدی اينجا...بغلت ميکردم...آنقدر گريه ميکردم تا بميرم ...حالا شايد بگی ابی غريبه بوده اون کارارو ميکرده...بابا چی؟..بابا هم غريبه بود؟...به سالت نرسيده بود که معتاد شدو مصيبت منم از همون جا شروع شد...تو خودت ميگفتی موهات رو از مرد تنامحرم بپوشون..به اونا نگاه نکن..با اونا حرف نزن..اين حرفارو وقتی هفت-هشت سالم بود ميزدی ...ولی بابا منو...دختر ۱۳ ساله رو در خونه ...نه مر نامحرم٬بلکه آدمای پست٬نامرد٬لات ميفرستاد تا براش مواد بيارم...تو بودی ميرفتی؟من هم بار اول نرفتم ولی اونقدر کتک خوردم٬اونقدر خون بالا آوردم که از حرف زدنم٬از به دنيا اومدنم پشيمون شدم...اما کاش خواسته هاش به همين جا ختم ميشد..کم کم کتک زدنش برای من عادی شد...برای هر چيز کوچيک بهونه می گرفتو منو زير بار کتک می گرفت ..با شلنگ٬با انبر که زغال هارو پشت من می چسباند٬جای يکی از اونها هنوز که هنوز است روی دستم است..اين است...نگاه کن...مال شب قبل از ازدواج با ابی است...يادته؟...يادته بابا اومد جلو گفت که بايد با ابی ازدواج کنی؟...من چی گفتم؟...مگه من مخالفت نکردم؟...گفتم بابا زندگيمو خراب کردی ديگه آينده ام رو از من نگير ...بذار خودم تصميم بگيرم ...اين بار هم زد...نه مثل هميشه...سرم رو اونقدر به ديوار زد تا خودش خسته شد ...نشست...گفت:مثل مادرت هستی٬قدو لجبازو يه دنده....آره مامان؟تو لجباز بودی مثه من؟

آخر با ابی ازدواج کردم...۵ سال تحملش کردم...ساختم با او..سوختمو لب باز نکردم..ديشب وقتی يه دعوای مفصل با من کرد...وقتی تمام بشقاب ها را روی سرم خورد کرد...تصميم به فرار گرفتم...گفتم من توی اين زندگی ۲ راه بيشتر ندارم...يا خودم را بکشم که روحم را پدر و ابی ذره ذره کشته بودندو فقط لازم بود که کمی قرص بخورمو خلاص شم..يا خودم رو از اين زندگی نجات بدمو فرار کنم...با خودم فکر کردم گفتم راه دوم رو انتخاب می کنم..اگه سرنوشتم عوض شد اگر خدا شانس و اقبال رو که تا به حال به روی من نگشوده گشود..و زندگی ام عوض شد که هيچ٬وگرنه در همان جا خود کشی ی کنم ...پيش تو می آيم..مامان چه زود رفتی...چقدر زود راحت شدی...کاش توی اون تصادف من هم همراهت آمده بودم..

شبانه به پارک ۲ خيابان آنطرف تر از خانه آمدم و همانجا شب رو سر کردم...صبح با نوازش تسبيح زنی که اسمش صديقه بود از خواب بيدار شدم...کاش از همان اول نمی ديدمش..چه خوب جلوه ميداد اين زن٬من هم فريبش را خوردم..

فهميد٬فهميد که فرار کردم و جايی رو ندارم با همون نگاه اول..دنبالش رفتم اول ۲٬۳ روزی در يک خانه ای که همه افراد اون خونه جز اين زن مرد بودند رفتم و ای کاش هرگز به آنجا نمی رفتم...بعد هم مرا به اينجا فرستادند....

شنيده ام در اينجا ۷٬۸ روزی هستيم و از اينجا ۱۰ تا ۱۰ تا به کشور های خارج ما را قاچاق می کنند....

مامان٬حق همان راه اول است و بايد آن را انتخاب کنم..سرنوشت من مثل خود من عوض شدنی نيست...بيخود اينجور هم منو نگاه نکن که ديگه فايده ای ندارد...چون تصميم خودم رو گرفته ام...من هم روحم٬هم جسمم کشته شده است.فقط مانده که روحم رو راحت کنم و از اين جسم لعنتی آزادش کنم و آزاد خواهم کرد..مامان منتظرم بمان...پيش تو خواهم آمد..خواهم مرد..... 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢٢ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |