ز مثله زندگی....مثله لحظه های قشنگ با هم بودن زندگی...ز مثله زجر ...مثله لحظه های جدایی زندگی..لحظه های تنهایی زندگی...ز مثله....ز مثله...زاهدان...مثله سربازی در زاهدان..مثله بدبختی در زاهدان...مثله بدشانسی من...مثله ...ز مثله زهر مار..نخند...خب شانس ندارم ....

این جمله رو تو پست قبل یادتونه؟

**من که می دونم آخرشم میوفتم نیرو انتظامی زابل...باید برم علیه اشرار به مبارزه بپردازم**

دقیقا همونی شد که ازش می ترسیدم...همیشه همینجور بوده...همیشه ...همین که الان خدمتم بخاطر بدشانسی هامه...مثلا اگه تو پادگان سیصد نفر میرفتن مرخصی من جزوش نبودم ولی اگه دو نفر برا نگهبانی می خواستند من یکی از اون دو نفر بودم...

میرم...راهیه که شروع کردم...یه آمار بدم...طبق آماری که فرمانده هامون می گفتن توی زاهدان هر ۲۰ روز یه سرباز بخاطر عملیات با قاچاقچی ها کشته میشه...جالبه نه؟...بچه ها اگه من شهید بشم فکر کنم اولین وبلاگیست شهید باشم نه؟

بالاخره یکی باید باشه مرزهارو حفظ کنه؟...هان؟( این حرفارو دارم میزنم به خودم دلداری بدم)...ولش کن فعلا که یه هفته مرخصی ام...یه شعر مینویسم دور هم باشیم

توی این غربت پرگرگ و هراس
دارم عین ماهیا جون می کنم

خستم از تظاهر ایستادگی
جای دندون هزار گرگ رو تنم

نه کسی میدونه که من چی می خوام
نه خودم دونستم عیب کار کجاست

*******************************************************************
ز مثله زندگی در زاهدان ....میرم..کاریه که شروع کردم...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |