یادش بخیر ...بچگی ها...چه زود میگذره..مثه باد..یادش بخیر ...روز اول مدارس بود تازه مدرسه ها باز شده بود ...شادو شنگول ..خوشحال ...سرحال تا مدرسه دویدم....اومدم بپیچم تو مدرسه یکی از دوستامو همون دم در دیدم...بلند گفتم سلام...به حرف ا سلام که رسید یه مگس نامرد رفت تو دهنم...هیچی دیگه گند زد به روزم..منم حساس...کل روز حالم بد بود...یه خا طره دیگه از بچگی هام دارم که هر وقت یادش می افتم دلم برا خودم میسوزه...یادمه اون موقع ها مامانم روزی ۱۰۰ تومن بهم میداد...خب مسلما این پول توی زنگای اول و دوم مدرسه تموم میشد...یه فلافلی کنار مدرسمون بود که همیشه بچه ها تعطیل که میشدن میرفتن اونجا فلافل میخوردن...من هر روز با خودم میگفتم ۵۰ تومنشو بخورم ۵۰ تومن بذارم وقتی تعطیل شدم برم فلافل بخورم(آخه فلافل اون موقع ۵۰ تومن بود). نیست که منم خیلی پول نگه دارم هر روز تا زنگ آخر دیگه هیچی پول تو جیبم نبود.. یادمه...هر روز از پشت شیشه فلافلی رد میشدم یکم وامیستادم ...سرمو میچسبوندم به شیشه... دیدی بچه ها از پشت شیشه ماشین نگاه میکنن دماغشون چه شکلی میشه؟...منم دماغم همون طوری میشد...یکم نیگا میکردم بعد با خودم عهد میکردم فردا پولمو نگه دارم ...اما...باز روز از نو روزی از نو ...آخرش داغش به دلم موند...یادش بخیر...بچگیها...چه زود میگذره
نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۳٠ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |