دوباره منو جو گرفت....جو بچگيها ...جو داستان نويسی...ميدونم حوصلتون نمياد بخونيد...ولی واقعا ميگم خودم احساس ميکنم که يکی از بهترين داستان هام هست..حيف از دست بديد اين چرتو پرتای منو (من باز شکست نفسی کردم)..مال اون وقتايی هست که يه نفرو خيلی دوست داشتم(بهم نمياد؟)...ولی الان ديگه دوستش ندارم..(چون ازدواج کرده)...ديگه بيشتر از اين منتظرتون نميذارم...

بر روی صندلي٬کنار پنجره مشرف به خانه شما می نشينم.قلم وکاغذم٬درست مثل هميشه ٬سر جای خود٬روی ميز است.بوی تو می آيد٬از پنجره٬ازديوار٬از دستنوشته های ديشبم.پيشانی داغم را به شيشه بخارزده پنجره ميچسبانم.بيرون سرد است٬مثل ديروز٬مثل نگاههای مادرت٬مثل عرقی که در هنگام ديدار تو ميريزم.

آجرنماهای زرد ديوار خانه تان را دانه دانه ميشمارم.

می دانی آيا؟خوابت را ديدم.خودت را ديدم.با همون مهربانی٬با همان چهره٬با همان قلب ٬با همان دل.مثل هميشه لبخند به لب داشتی.مثل هميشه گونه ات سرخ بود از حيا و خجالت.حرفهايم را زدم.رازهايم را گفتم٬گفتم٬گفتم که دوستت دارم چيزی که در بيداری هرگز نگفتم.گفتم که خواب از چشمانم بريده شده است.از چشمانم گفتم٬از قلبم٬از قلبم گفتم و رازش را افشاء کردم.گفتم که در هنگام ديدن تو يک لحظه آرام و قرار ندارد.مدام اين طرف و آن طرف ميرود.بيقرار است حتی بيقرارتر از من!.تو هم گوش ميدادی٬چشمانت از حيا رو به پايين بود.اما گوشت٬حواست٬قلبت٬می دانم٬مطمئنم که با من بود.اما...اما چرا يکدفعه رفتی؟٬چرا کار هميشه را درخواب تکرار کردی؟.رفتی و من و تنها گذاشتی.

صدايت کردم٬نايستادی.التماست کردم.فرياد زدم: راه با تو بودن؟  بی حرکت ماندی٬برگشتی رو به من٬برگشتی و با قطرات اشک که آرام روی گونه هايت سر خوردندبه من فهماندی که بايد صبر کرد.

به من فهماندی که در رسيدن به هدف بايد خون دل ها خورد٬رنج ها کشيد٬سعی ها کرد.به من فهماندی که چيزهای با ارزش را ٬کسی به من نمی دهد٬خود بايد دنبالش روم.با همان نگاهت٬با همان اشکت٬معنای طاووس خواستن ٬که جور هندوستان درپی دارد را فهميدم.

می دانی آيا؟صبح گريه کردم.همانند چشمان تو در خواب.همانند گريه آسمان که در مقابل نگاه سرد زمين ٬قطرات اشکش به برف تبديل شده است.همانند گريه کودکانه فرزانه٬ خواهرت را ميگويم٬که پيش پای تو به زمين ميخورد.

صبر خواهم کرد.چون تو گفتی با نگاهت٬با اشک.برای تو ميجنگم٬چون به دست آوردن طاووس سخت است و راه هندوستان دور است و دراز.

می مانم اما...خواهشم از تو اين است...منتظرم بمان.دوستت دارم٬دوستم داشته باش.تموم شد...چقدرم اين انتظار وصبرو اينا فايده داشت.

                                          

نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/٢۱ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |