به کسی اعتماد کن که سه چیز را در تو تشخیص دهد:

اول: اندوه پنهان در لبخندت

دوم: عشق پنهان در عصبانیتت

سوم: حقیقت پنهان در سکوتت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٩ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

 

هیچ چیز ترسناک‌تر از انسانی نیست که پای حرفش، آرمانش، باورش نمی‌ایستد. او به چشم‌برهم‌زدنی می‌تواند هر چیز را معامله کند، از روحش گرفته تا اطرافیانش…

 

----------------------------------------------
پ.ن1: مشکلی که مسلمونا دارن انجماد فکریه ... حرفای هزارسال پیش، کارای هزار سال پیش.. مثلا پسرش از بیکاری و فقر داره هلاک میشه.. خودش یکسره یا سوریه است یا کربلا یا مکه.. این لینک رو ببینید  می فهمید من چی می گم/

پ.ن2: خیلی چیزها عوض شده.. اگر میخوای بدونی راهی که داری میری درسته یا نه.. با انسانیت مقایسه اش کن. اگر در راستای انسانیته درسته اگر نه غلطه.. ول کنید دین چی میگه و خدا و ..(ببخشید با خدا که جلسه نداشتند که... ) این ها با هزاران واسطه میرسن به زمان پیامبر.. من یک حرف به شما میزنم صدجور توضیح و تفسیر میشه وای به حال اینکه با هزاران واسطه از پیامبر شنیده شده باشه. دیگه چی ته اش می مونه؟

پ.ن3: دیروز سر کلاس متون اسلامی از استاد پرسیدم می بخشید: توی نهج البلاغه حضرت علی ع می فرمایند: "با زن ها مشورت کنید هرچی گفتند بر خلافش عمل کنید" (نهج البلاغه نامه 13) یا درهمانجا میگویند: "که رای آنها سست و در تصمیم گیری ناتوانند." واقعا نباید باهاشون مشورت کرد؟

جواب این بود که اقتضائات اون زمان و بخاطر وجود فردی مثل عایشه این حرف زده شده..آیا این جواب را نمیشود به همه چیز تطبیق داد؟ نمیشود در مورد هر چیز بگوییم اقتضائات زمان؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

شما هم فرق آئینه ها رو حس کردید؟ خیلی جالبه.. ولی واقعا آینه ها با هم فرق دارن...

ممکنه برای شما هم پیش اومده باشه که بگین: این آئینه چقدر بد منو نشون میده...

آئینه ها بسته به بازتاب نوری که توی چهره تون میشه ممکنه تصویر بدی بدن.. ویا تصویر بسیار بسیار خوبی..

مثلا ممکنه دماغ شما رو بدفرم نشون بده و یا چشم هاتون رو خیلی کوچیک و زشت..

یا برعکس مثلا اگر لامپ نئونیه قرمز کنارتون باشه.. صورتتون رو خیلی خوشگل کنه..

حالا چرا من اینها رو گفتم.. عرض می کنم خدمتتون..

آنتونی رابینز ، دانشمند روانشناس معاصر ، گفته :آئینه ها در احساستون از خودتون خیلی تاثیر دارن.. سعی کنید وقتی توی آئینه نگاه می کنید بخندید یا لبخند بزنید.. اونم به مدت طولانی..

آئینه هایی که تصویر بدی از شما نشون میدن رو حتما جاش رو عوض کنید... نگذارید مسئله مسخره بازتاب نور باعث بشه هربار توش نگاه می کنید احساستون بد بشه..

به جزئیات اهمیت بدید...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

آقایون متهم هستن به بی احساسی.. فکر کنم از اول تاریخ بشریت تا الان همینطوری بوده...

اما الان حسابی ، حساب کتابای تاریخی عوض شده... به همون نسبتی که خانوم ها تو جامعه قد برافراشته اند و پست های کلیدی جامعه رو گرفتن و کارای مردونه می کنن... آقایون هم به شخصیت خانوم ها نزدیک شدند و احساسی تر شدن...

آهنگ های غمگین گوش می کنند و گاهی بعد از سپری شدن مدت ها هنوز از عشق ناکامشون می گن و براش غصه می خورند و ...

به هرحال امروز بعدازظهر که توی خونه تنها بودم، کمی احساسی شدم و دلتنگ شدم...

به خدا دل ما مردا از سنگ نیست ، گاهی ممکنه خونسرد باشیم و بی خیال.. اما خلوت داریم... پشت فرمون.. توی تخت موقع خواب.. سر کلاس هایی که استاد اراجیف میگه.. یه جایی خلوت داریم که فکرمون مشغول بشه..

همه این ها رو گفتم.... که بگم... هیچی ولش کن.

این آهنگ و تقدیم می کنم به مخاطب خاص.. شاید اینجارو خوند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٥ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

به نظر شما چطور باید ازدواج کرد؟

آیا ازدواج یک امری جدی و تاثیر گذار در زندگی انسان هاست یا نسل جدید بی نیاز از ازدواج است و هیچ گونه جدیت و اجباری در آن نیست؟

آیا باید برگی از باد بود و هر طور که زندگی خواست جلو رفت ؟ یا باید "زمان و مکان" عاشقی را هم مشخص کرد؟

ازدواج خودش هدف است یا راه رسیدن به یک هدف؟ یا برعکس عامل بازدارنده رسیدن به یک هدف؟

تعریف ما از یک ازدواج درست چیست؟ چگونه می توانیم به درستی ازدواج کنیم؟

زمان مناسب یک ازدواج موفق کی هست؟ اگر به جبر جغرافیا در منطقه ای مملو از عادت های کهنه وپوسیده بودی، چه باید کرد؟ آیا باید به خواسته های آنان تن داد؟

آیا باید در خلاف جریان باد حرکت کرد؟ آیا باید ازدواج نکرد وتا می توانی آن را به تاخیر بیاندازی و بی خیال اختلاف سنی با فرزند بشوی؟

مملو از سوال های بی پاسخم این روزها...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

فرهنگ یک جامعه رو عوام اکثریت آن جامعه مشخص می کنن، نه قشر معدود تحصیلکرده...(لزوما افراد تحصیلکرده هم با فرهنگ نیستند)

تا به سمت ازدواج نریم.. متوجه جو حاکم برش نمیشیم...نقص ها و فرهنگ های بدی که در اون وجود داره...سیطره کامل چشم و هم چشمی در دخترها و در پدرومادر ها...اونقدر جای جای این بحث نقص و نقیصه هست که یک کتاب می طلبه برای نوشتنش.اما دوست دارم مقایسه کوچیکی بین ازدواج ایرانی و ازدواج آمریکایی کنم..یه جورایی لفظ آمریکا برای ایرانی ها بار منفی داره.. اما برای من و نسل من اینطور نیست و اتفاقا بسیار بسیار بار مثبت داره..

1. توی آمریکا دختر و پسر ابتدا همدیگر و می بینن و بعد عاشق هم میشن... و ممکنه مدتی با هم س.ک.س داشته باشن ، بعد از مدت زمان یک تا دو سال و گاها 5 سال تصمیم میگیرن تویه یه کلیسا با هم ازدواج کنن.

تو ایران رسم اکثر خانواده هاست که ، دختر و پسریکی دوجلسه تو اتاق باهم صحبت کنن اگر هم رو پسندیدند.. عقد بخونن. اونهم دائم.. خانواده های کمی هستن که روابط آزاد داشته باشن و اجازه دوستی بدن یا اجازه بدن که دختر و پسر محرمیت بخونن.(گیرهای گشت ارشاد  بماند)

2.توی آمریکا، بعد از عقد دختر و پسر ترجیح میدن بعد از این که از کلیسا اومدن و یک جشنی در یک مکانی گرفتن به ماه عسل برن.

تو ایران رسم های بسیار بسیار مسخره ای وجود داره که عین مار بوآ چمبره زده تو زندگیمون. بوق بوق های توی خیابون بگیرید.. که با موتور و ماشین و گلکاری و...
تا پاتختی.. حنابندون .. مادرزن سلام... کلید زبون... و از این جور چیزا.آخرسر هم ماه عسل هم باید حتما کم نیارن.. جایی برن که کمتر کسی میره.

3. توی آمریکا هیچ کدوم از رسمای زیر نیست اما ببینید چه مشکلاتی اینجا داریم.

توی ایران دختر باید

الف.جهیزیه کامل گاها، " پوز زن"،
ب.باید پسر شیربها بده..
ج.مهریه بده... حالا چک و چونه ای که سر این جور چیزها می زنن باشه.. نمیدونم عددش مقدس باید باشه..( حالانمی دونم چرا این عددای مقدس به سمت تک رقمی سوق پیدا نمی کنه؟) مثلا 124 هزار پیغمبر... عدد سن عروس خانوم.. جمع سن داماد و عروس.
دعوا و چک و چونه سر این که چرا عددش کمه ...مگه دخترما بیوه است؟ مگه از تو جوب پیداش کردیم؟ مگه از زیر بته به عمل اومده؟
عاطفه دختر خاله اش با اینکه نصفه خوشگلی این رو هم نداشت هزار تا سکه مهریه اش شد. چه جوری سرمون رو تو فامیل بلند کنیم؟

اگر می خواهید ازدواج کنید،نیازی نیست هیچ عاملی رو بررسی کنید... فقط سعی کنید با چند ملاک ببینید طرف مقابل اهل فرهنگ هست یا خیر؟ زندگی اش چگونه سپری شده است؟ آیا خانواده بافرهنگی دارد؟ لزوما انسان های تحصیل کرده یا پولدار یا افرادی که مشاغلی مثل معلمی یا استاد دانشگاهی دارن افراد با فرهنگی نیستن.

افراد با فرهنگ ، افراد بسیار منطقی هستن. شبیه دیگر افراد جامعه(قشر اکثریت) نیستن. سعی می کنن خودشون رو تابع "قوانین" بدونن. کمتر مذهبی ان. و یا اگر مذهبی باشن ، زمین تا آسمون با مذهبی های پیش فرض فرق دارن.

اگر به این نتیجه رسیدید که با خانواده بافرهنگی طرف هستید ، مطمئن باشید که زندگی شما حتی اگر ناموفق بود، غمگین نیست. چرا که با انسان فهمیده ای طرف هستید. شما را می فهمد.

راستی یک نکته دیگر... مواظب افراد متظاهر هم باشید. افرادی که تظاهر می کنن ثروتمندند... تظاهر می کنن که دانشمندند... تظاهر می کنند که با فرهنگن...

این دسته از افراد خطرناکترینند...

والسلام.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

فرهنگ چیه؟ چطور میشه توضیحش داد؟ میزان فرهنگ مناسب چیه؟

این پیشوند و پسوندهایی که براش می گذارن چیه؟ مثلا فرهنگ اسلامی. فرهنگ غربی؟

یا بی فرهنگ. ضدفرهنگی. تهاجم فرهنگی.

آدم های با فرهنگ چه کسانی هستند؟

فرهنگ تا کجا اجازه ورود دارد؟ آیا در همه مباحث ورود می کند؟ مثلا فرهنگ ازدواج داریم؟

فرهنگ رانندگی؟ فرهنگ معاشرت، فرهنگ استفاده از اماکن عمومی؟

اینها رو از کجا میشه یاد گرفت؟ چطور می تونیم توی این زمینه ها با فرهنگ بشیم؟

از چه کانالی؟ از چه دریچه و کتابی؟ ازچه مجله و روزنامه ای؟

چطور می تونیم بفهمیم که فرهنگ داریم یا نداریم؟

متر اندازه گیری فرهنگ چیست؟

آیا من انسان با فرهنگی هستم؟ اگر دو نفر به همدیگر بگویند بی فرهنگ .. از کجا می توان تشخیص داد که کدامشان بی فرهنگ هست؟

آیا فرهنگ ارثی است؟ از پدر به پسر می رسد؟ چاره چیست اگر پدرومادر با فرهنگی نداشتیم؟

آیا لزوما پدرومادر با فرهنگ فرزندانی با فرهنگ دارند؟

آیا تحصیل و علم و دانش بر فرهنگ تاثیر دارد؟ لزوم تحصیل فرهنگ چیست؟ اصلا چرا باید با فرهنگ باشیم؟

لزوما مسلمانان با فرهنگ هستند؟ دین به فرهنگ ارتباطی دارد؟

تمام این سوالات جواب دارند.

اما متاسفانه برای افزایش فرهنگ این مرزوبوم هیچ تلاشی نمی شود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

حدود ساعت 9 شب بود که sms زد..

سرکار بودم... گفت تولدت مبارک...ازش تشکر کردم.. خیلی وقت بود که دیگه همدیگرو ندیده بودیم... از اینکه به یادم بود و روز تولدم رو یادش مونده بود تعجب کردم...

باهم همصحبت شدیم..

گفت یه چند ماهی هست که ازدواج کردم... از زندگیش برام گفت .. از دختر مورد علاقه اش که حالا زنش شده بود...

ده سالی هست که میشناسمش.. همیشه احساسی بوده... کتابداری می خوند.. گفت درسم تموم شده...

اون وقتی که تازه باهم دوست شده بودیم، توی یه خونه 50 متری توی پایین شهر بودن که غیر از خودش و خانوادش ، خانواده عموش و مادربزرگش هم اونجا زندگی می کردند.

خونه اجاره ای بود... یادمه پدرش خیاط بود و تو عالم خودش بود.. نمی دونم شایدم معتاد بود.. ولی یادمه اصلا خرجی درست و حسابی به خونه نمی آورد...

بعد از یه مدتی که مخارج زندگی بهشون فشار آورد مادرش رفت سرکار...

تو sms بهم گفت که دیگه مادرش کار نمی کنه.. چون ستون فقراتش رو عمل کرده ... میگفت دو تا دیگه هم عمل داره... دکتر بهش گفته نباید از جاش تکون بخوره...

بهش گفتم خودت چکار کردی؟ راضی هستی؟

گفت: گفت با ازدواجم که خانواده دختره راضی نبودن... هنوزم نیستن..

می گفت فعلا که کار ندارم.. دنبال کارم...با لیسانس کتابداری مجبورم تو کتابخونه ها کار کنم.. اونجام که کار نیست...

گفت مادر و پدرم هر دو مریض شدن... کنار خونه افتادن.. من موندم و چهار نفر آدم. یعنی زنم و پدر و مادرم و خواهر کوچیکم که سال دیگه می خواد بره دانشگاه..

یه لحظه دلم گرفت... گفتم خدا بزرگه.. نگران نباش...

باهام خداحافظی کرد... باهاش خداحافظی کردم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |