وقت ازدواجمه و با دختری از جنس خودم آشنا شدم. دختری به رنگ آفتاب. اما غم همه وجودم رو گرفته . نه بخاطر آشنایی با این دختر. به خاطر پس زمینه اش. بخاطر نسلی که از آن برآمده است.

بار اولم نیست. بار آخرم هم نخواهد بود. مضطربم. ترس از آینده دارم. قدرت تصمیم گیری ام تحلیل رفته. از تفاوت فرهنگی می ترسم. نه بخاطر خودش. بخاطر اقوام پشت سرش.

همه مثل منن؟ زندگی گاهی اینقدر سخت می شود؟ کاخ آرزوها گاهی اینقدر ساده می شکند؟ مگر از جنس چیست؟

گاهی دوست دارم کره زمین دو نفر جمعیت داشت... خوش به حالتان آدم و حوا...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

مـرد است دیگر...
گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید.
مــرد است دیگر...
غرورش آسمان و دلش دریاست.
تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـرد

تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده
تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش..
مـرد را فقط مـرد میفهمد و تو! (اینجای شعر به افتخار یه نفر تحریف شد!)

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |