عکس تزیینی است

دیشب با اقوام نشسته بودیم و طبق معمول وقتی چند تا جوون پسر کنار هم میشینن اگه سربازی رفته باشن از افتخاراتشون توی سربازی برای هم تعریف می کنن و البته سعی می کنن خاطرات خنده دارشو انتخاب کنن که هم فال باشه هم تماشا..!

نکته جالبش اینجاست که من سربازیم رو افتادم زاهدان!!! و اونقدر حوادث جالب توی این ده ماهی که من اونجا بودم رخ داد که دیشت به سرم زد حیفه اینا مهجور بمونه...!!! مثلا دقیقا روزی که ما بعد از آموزشی اعزام شدیم زاهدان یک مینی بوس توی کوچه پشتی قرارگاه ما منفجر شد* و صداش رو ما شنیدیم..اون سه روزی که ما اونجا بودیم کل زاهدان در وضعیت آماده باش بود و با دوشکا توی زاهدان می گشتن.. قشنگ احساس می کردی اومدی جبهه...

من جثه ضعیف و جمع و جوری دارم ما از زاهدان منتقل شدیم زابل و من برای یگان ویژه انتخاب شدم!!! اصلا یه خاطراتی من با این یگان ویژه دارم که شاید یه روزی کتابش کردم..

تصورش رو بکنید من!!! یگان ویژه!!! زاهدان!!! چقدر باهم جور در میاد! من نمی دونم چرا همه حوادث جالب هم دقیقا همون شب اول که ما منتقل می شدیم اتفاق می افتاد.. مثلا دقیقا شبی که ما به زابل منتقل شدیم اومدن تو آسایشگاه و اسما رو خوندن واسه اسکورت!! اسم من هم توش بود!!

کلا از وقتی که اسم ها رو می خوندن 30 ثانیه فرصت داشتی پوتین بپوشی اسلحه بگیری بپری تو ماشین...!بماند که مثلا ساعت 2 شب اسمارو می خوندن که گاهی بعضی با زیرشلواری بودن! و به ناچار همه رو تو ماشین می پوشیدن مثلا به یه دتسشون اسلحه بود و به دست دیگشون شلوارشون و پوتیناشون! بعد با مغز شیرجه می زدن تو ماشین و همیجور که کلشون کف تویوتا دو دره بود و پاهاشون تو هوا تکون میخورد ماشین حرکت می کرد! و اونا هم مشغول می شدن...!

خلاصه شب اول اسم بنده رو خوندن بنده هم با همین سرعتی که ذکرش رفت پریدم تو ماشین!! هرچند موجبات شادی پایه بالا ها*رو فراهم کردم! اما قضیه به اینجا ختم نشد.

ماشین با سرعت جنون آمیزی توی تاریکی شب جلوی ماشین فرمانده هنگ مرزی حرکت می کرد..ما جلوی فرمانده بودیم و باید حتما سرعتمون از سرعت ماشین فرمانده هنگ مرزی بیشتر باشه تا به اصطلاح امنیتش تامین شه...! اونقدر سرعت زیاد بود که باد توی لپمون می افتاد و یه تصویر خنده داری دست میداد. البته ما اون لحظه به این فکر بودیم که کلاهمون، اسلحه و البته خودمون از اون پشت نیوفتیم پایین... چون اگر می افتادیم نهایت کاری که می کردن برادر کوچیکه از خدمت معاف می شد و خودمونم جزو شهدا محسوب می شدیم و تمام!

قضیه از این قرار بود که عبدلمالک ریگی که چند وقت پیش اعدام شد اومده بود داخل مرز و تهدید کرده بود که اگه تا 48 ساعت دیگه رفیقامو آزاد نکنید، یه بار دیگه یه قتل عام می کنم! و بنده حقیر در نقش اسکورت جناب فرمانده در بیابان های تاسوکی زاهدان در مقابل جناب عبدلمالک ریگی بودم! (این رو در نظر داشته باشید که تازه از آموزشی برگشتم و کلا با شرایط نا آشنام)

تا جایی پیش رفتیم که 12 تا تویوتای سفید رو با دوشگا و تیربار بالای سرشون توی تاریکی شب از دور مشاهده کردیم.. بنده به محض مشاهده با خدای خودم خلوت کردم و هرچی کار بد تو زندگیم کردم مثل نوار از جلوی چشام گذشت... گفتم خدا لا اقل اگه قرار هست بمیریم اینا که سابقشون بیشتر هست و زودتر ببر!!! لااقل بذار ما یه ذره سابقه خدمتیمون بره بالا بعد! تندی نمی خوام به فیض شهادت نائل بشم! بچه ها پشت ماشین می گفتن عبدلمالک با سربازا کاری نداره بیشتر درجه دارا رو می بره می کشه...خلاصه عجب فضایی بود جاتون خالی!!!

هر کی یه سمتی می رفت یکی داد می زد پخش بشید بخوابید بدویید.. بنده گلن گدن ناموسم(همون اسلحه) رو کشیدم تند تند قل هوا.. می خوندم فوت می کردم به چارطرف...!!! دوستم داد می زد علی بیا اینجا!!! یه قیامتی بود..!

خلاصه اون شب به خوبی و خوشی تموم شد ولی مگه ماجراهای خدمت من به همین یه شب ختم شد؟! داستانی داشتیم ما!

-------------------------------------

* اشاره به همون اتوبوسی که توی زاهدان منفجر کردن و نزدیک به 40 سپاهی کشته شدن.

*پایه بالا اصطلاحا به سربازایی میگن که زودتر اومدن خدمت و به اصطلاح با تجربه شدن

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |