سلام... من باز برگشتم... اصلا قصد ندارم سیاسی حرف بزنم...

در جایی از این کره خاکی باید ....

 

و در جایی دیگر باید روسری ها را برداشت...

چقدر انسان ها متفاوتند...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٩ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

در این پست تصمیم گرفتم همینطور خشک وخالی اهالی وبلاگیست رو تنها نذارم تصمیم گرفتم قسمتهایی از مرور عمرم را براتون بگذارم.. عمری که گوشه هایی از اون به وضوح توی وبلاگ نویسی ام مشخص است... راحت میشه نوسانات اونو دید...  شروع می کنیم...

27-12-84

سلام(بلند و پرانرژی بخوانید)...صداتون نمیاد ..دوباره..سلام(با همان حالت سابق خوانده شود)...حالتون خوبههههههههههههههههههه؟....سرحال هستید؟...دماغتون چاقه؟...بیشتر شبیه مهد کودک شد ...خب منم خوبم ..من یه یه سال دو سال پیش اینجا وبلاگ داشتم ولی اون موقع به خاطر یه سری از دلایل مجبور شدم که اینکار رو ترک کنم بعد دوباره الان به خاطر همون دلایل دوباره اومدم..چون به اون دلایل احترام میذارم(به هر کسی که منظورمو از این جملات فهمیده باشه جایزه میدم)

28-12-84

تیک...تاک..تیک..توک...ترک...تاک...نیرنینانای نای نای (صدای شیپوری که در لحظه تحویل سال میزنن ) سال یک هزارو سیصدو هشتادو پنجگز....عید شما مبارک ایشالله هر کی پارسال رو سال خوبی نداشته امسال رو سال خوب داشته باشه(منم مشمول این دعا میشم )...ایشالله هر کی با هر کی قهر آشتی کنه ..ایشالله هر کی میاد تو اینترنت به وبلاگ من سر بزنه...ایشالله وبلاگهای بیخود هک بشن(خیار)...ایشالله چشم حسود در آد...ایشالله من امسال کنکور قبول شم از این پلاسی در بیام...

3-1-85

٬گذشت ..یه سال دیگه به دفترچه خاطرات..به دوستیهامون..به دشمنیهامون ..به سنمون..به عشقمون..خلاصه به همه چی افزوده شد..همینطور هم میگذره..رحم و مروت هم سرش نمیشه ..چشم به هم بذاری یه دفه میبینی....(ننوشتم چون یه کم ترسناک بود گفتم شبه عیدی اوقاتتون تلخ نشه ..در مورد عذراییل واینا بود..).چقدر فرصت کردیم به خودمون فکر کنیم؟..چقدر به ارزشهامون به استعدادهامون فکر کردیم ..خب اینم از روضه امروز ...

9-1-85

همیشه روابطم با دیگران ضعیف بوده...هیچ وقت نتونستم اون چیزی که تو دلمه بگم...هیچ وقت احساساتم رو در جا نریختم بیرون..وقتی از صحنه دور میشدم..وقتی شب تو رختخواب بودم..وقتی همه خواب بودن...وقتی...همیشه تودار بودم...همیشه یه حرفایی تو دلم بود که دوست نداشتم هیچ کس بدونه..فقط شاید تو نوشته هام ..تو کاغذ پاره هایی که گوشه و کنار کمدم بود میشد اونارو پیدا کرد

8-2-85

معلم شدم..نیشتو ببند...باورتون میشه؟...خب نبایدم باورتون بشه...همه چی یه دفه ای شد..تو یکی از این آموزشگاههای آزاد کلاس پاسکال میرفتم که استادمون رییس یه آموزشگاه بودو گفت یه استاد ..خوشگل خوشتیپ و باکلاس میخوام که همه بچه ها با دست منو نشون دادن ..من اولش قبول نمی کردم ولی دیگه چیکار کنیم...مجبور شدم(بحث رودربایسی و از این حرفا)...من وجدانم درد گرفته یه دو سه خطی فک کنم خالی بستم...معلم شدم ...باورتون میشه؟...

11-2-85

میگم این موتو گیری هم خوبه ها جدا از اینکه موتورای دزدی و اینا و نظمو اینا قانون واینا از این حرفا...باعث وحدت بین مردم میشه...انقدر باحاله مثلا تو یه خیابونی که موتور میگیرن...موتوریایی که از نقطه قرارگاه موتورگیری میان داد میزنن..موتورمیگیرن...انقدر خنده دار..

18-2-85

جووووننننن...مامان بزرگ میخوامت...مامان بزرگ محشری...ایشالله همیشه بری مکه ...اصلا بری اونجا موندگار شی...اما نه اگه بری اونجا موندگار بشی مامان بابای من چه جوری بیان فرودگاه برت گردونن؟...خلاصه اینکه مامان بزرگ قربون چروکای دور چشمات...ایشالله ماشین بابام ژنچر بشه یه ۳ -۴ روزی تو راه بمونن ..من اینجا حال کنم...الان اگه بابام بود سناریو این طوری میشد:

بابا:اینم اولاد حالا هی براشون زحمت بکش...براشون جون بکن...

مامان:چشه بچم؟...خب یکم شوخ طبعه ...گناه که نکرده

بابا:شوخ طبعیش بخوره تو سرش...پدرسوخت....بوق...بوق...ازاینجا به علت مشکلات اخلاقی سانسور میشود...جووووون مامان بزرگ همیشه فرودگاه امام خمینی ببینمت...ایشالله عروسیت...چه حالی میده...

 

12-3-85

سلام...من بازم پیدام شد....آخی...چه سکوتی...من چقدر وبلاگ خودمو دوست دارم..نفس منه...آدم تو بعضی وبلاگا میره تنگی نفس میگیره...از بس سروصدا شلوغ پلوغ....کامنت دونی لب لب...ولی خودمو نیگا...ته آرامش...کامنتام خیلی بشه ۲۰ تا...اونم به زور....پستام کوتاه...نه سری نه صدایی....واقعا که...خجالتم نمی کشن با این کاراشون...هیسسس...صدا چیه داره میاد؟...

22-3-85

من میتونم!...مممممممممممممممنننننننننننن مممممیییییتونم..خرم اگه نتونم...همش یه ماه مونده...یعنی چی؟...خستم خستم...انگار نوبرشو آورده...۴ خط میخوای درس بخونیا....سر خودتو گول می مالی؟...اینجا که کسی نیست خودتو براش به موش مردگی بزنی...خودتی...وجدانا اونجور که باید درس خوندی؟

 30-4-85

یادمه اون موقع ها مامانم روزی ۱۰۰ تومن بهم میداد...خب مسلما این پول توی زنگای اول و دوم مدرسه تموم میشد...یه فلافلی کنار مدرسمون بود که همیشه بچه ها تعطیل که میشدن میرفتن اونجا فلافل میخوردن...من هر روز با خودم میگفتم ۵۰ تومنشو بخورم ۵۰ تومن بذارم وقتی تعطیل شدم برم فلافل بخورم(آخه فلافل اون موقع ۵۰ تومن بود). نیست که منم خیلی پول نگه دارم هر روز تا زنگ آخر دیگه هیچی پول تو جیبم نبود.. یادمه...هر روز از پشت شیشه فلافلی رد میشدم یکم وامیستادم ...سرمو میچسبوندم به شیشه... دیدی بچه ها از پشت شیشه ماشین نگاه میکنن دماغشون چه شکلی میشه؟...منم دماغم همون طوری میشد...یکم نیگا میکردم بعد با خودم عهد میکردم فردا پولمو نگه دارم ...اما...باز روز از نو روزی از نو ...آخرش داغش به دلم موند...یادش بخیر...بچگیها...چه زود میگذره

 

  

21-6-85

 

سفرنامه شمالم بود که چون خیلی قشنگ بود حیفم اومد تیکه هایش رو براتون بذارم توصیه می کنم روی آرشیو کنار روی تاریخ 18-6-85 کلیک کنید و لذت ببرید چون انصافا یکی از بهترین پست هام هست..

 

24-6-85

 

سلام خدمت دوستان راستش اومدم فقط یک پیام بازرگانی بذارمو برم همین ...و اینک آموزش «طراحی صفحات وب» به صورت گام به گام...با ما همراه باشید!...یه وبلاگی زدم در مورد طراحی صفحات وب که چون خودم سر کلاسش میرم تصمیم گرفتم که همون جزوه ای که استاد میده همراه با مطالبی که خودم از کلاس فهمیدم قاطی کنم به خورد شما بدم...

 

6-8-85

 

کنکور که قبول نشدم..یه کم با رفقا پخش و پلا شدیم...یکی یه چند روز دیگه میره سربازی یک رفت دانشگاه یکی مشغول به کار شد/منم که آس و پاس پلاس...همچنان مشغول به شغل شریف معلمی هستیم.....هی فعلا مشغولیم تا خدا چی بخواد....

 

13-9-85

 

سلام...خوبید؟...بالاخره ما هم رفتنی شدیم...این شتری که تو بغل همه می خوابه ...اومد تو بغل ما هم خوابید...فقط این کوهاناش دیشب تا صبح اذیتم می کرد...مخصوصا وقتی می خواست غلط(قلت ٬ قلط) بزنه...ما هم رفتیم تا همگان بدانند که باید گذاشت و رفت...معلوم نیست که سرگذشت من مثله رضا موفقیت آمیز باشه و یه هتل گیرمون بیاد....شاید افتادیم سیستان و بلوچستان ..تو گروگان گیری و ازین حرفا....وای نگو ترسیدم...خلاصه سربازی حقه...تو همه کشورا هست تو ایرانم هست باید رفت...خوش به حاله رضا این همه رفیق دور خودش جمع و جور کرده ...چند تا از وبلاگا براش آش پشت پا و از این حرفا بود ....

 

19-11-85

 

ز مثله زندگی....مثله لحظه های قشنگ با هم بودن زندگی...ز مثله زجر ...مثله لحظه های جدایی زندگی..لحظه های تنهایی زندگی...ز مثله....ز مثله...زاهدان...مثله سربازی در زاهدان..مثله بدبختی در زاهدان...مثله بدشانسی من...مثله ...ز مثله زهر مار..نخند...

 

25-11-85

 

حالا این روزا که ما مخوایم راهی شیم همش از گوشه و کنار زاهدان خبرای حمله های انتحاری اشرار بر علیه نیروی انتظامی میرسه...خدا ذلیلشون کنه..جوونای مردمو دستی دستی به کشتن میدن! 

 

8-1-86

اینجا زابل است...

شهر قاچاق گازوییل...شهر تویوتا های دو دره و چاردره...

اینجا زابل است...مرز ایران و افغانستان ...شهر کمین های شبانه سربازان بر لب مرز...شهر مقابله با اشرار و چتربازان قاچاقچی...نشستن سربازان بر پشت لندکروز و تعقیب و گریز در پی قاچاقچیان در بیابان های پر دست انداز زابل...شهر مرگ های پی در پی سربازان و پرسنل انتظامی...

شهر تیراندازی سمت شترهای سرگردان در بیابان های اطراف...شهر تعامل چتربازان با نیروهای انتظامی...رشوه های کلان...

اینجا زابل است... شهر اضطراب های شبانه سربازان در پشت لندکروز وقتی در وسط بیابان نوری مشاهده می کنند...

 و به مرور پشت کنکور و سربازی و دانشگاه گذشت...

امروز خیلی خوشحالم که بهترین لحظات عمرم رو پشت سر می گذارم.. خیلی خوشحالم که اون لحظات تلخ گذشت و من آماده برای یک زندگی دوباره ام.. این هم از تاریخ وبلاگ نویسی من... دوستتون دارم ... امیدوارم هرجا هستید سالم و سلامت باشید ... خدانگهدار

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۳ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

سلام...

واقعیت این هست که من برای اولین بار بعد از یه مدت طولانی می خوام کمی حرف بزنم...

خیلی کارا خیلی حرفا هست تو دلم که گاهی نگفتم.. گاهی حسش نمی اومد که بگم...گاهی تو خودم بودم .. گاهی تو خودم به خودم می گفتم .. گاهی می نوشتم روی دفترم... گاهی .. گاهی.. گاهی..

اما الان دوست دارم که بگم.. الان که اومدم شهرستان برای یه کار خاص (و چون زود رسیدم و مجبورم منتظر بمونم و در بهترین جای ممکن برای آرام گرفتن و اطلاعات کسب کردن ( یعنی کافی نت) وقتم رو بگذرونم ) دوست دارم  یه کم با مخاطبای ناشناسم حرف بزنم...

واقعیت این هست که من دوره های پر فراز و نشیبی رو پشت سر گذاشتم... گاهی مملو از احساس بودم و گاهی تهی از احساس ، گاهی پر شور و هیجان بودم و گاهی خالی از هرگونه هیجان و گوشه گیر... گاهی دنبال علم بودم و گاهی دل زده از علم... گاهی به فکر پرواز بودم و گاهی گم شده در وادی زمینی ها...

امروز آمده ام تا کمی حرف بزنم...

واقعیت این هست که من طی یک عملیات انتهاری خودم رو شناختم... و دوست دارم یه واقعیت و یک رازی که خودم بهش رسیدم و رو باهاتون در میون بگذارم و اون این هست ...

به هرچیزی در زندگی فکر کنی همون در زندگیت خلق میشه...

این با یه شعار و یا حرفای معمولی که شاید توی روزنامه ها یا این ور و اون ور توی مجله ها خوانده باشید فرق می کنه... می خوام مثال بزنم..

تا حالا به حرفای آدمایی که موفقند و ثروتمندو عاشق دقت کردید..

مثلا آدمای عاشق از عشق از باهم بودن و پرواز و زندگی حرف می زنند...

آدمای پولدار همش از معامله و پول و ثروت و اینکه این کار پول زا نیست و فلان کار و نباید کرد چون ریسک و فلان و بهمان حرف می زنند..

همینطور به حرفای آدمای افسرده دقت کردید .. دیدید کانون صحبتهاشون کجا میگرده؟

ای خدا چرا منو  آفریدی؟ چرا من توی این خانوادم.. چرا زندگی من اینطور هست.. چرا من اینقدر بدبختم.. چرا .. چرا.. چرا؟..

فکر!

آدمای اطراف ما فقط با فکر های خودشون که به صورت ورودی از پدر ومادر محیط اطراف و معلم و دوست و رادیو و تلویزیون و ماهواره و اینترنت و ... می گیرند زندگی می کنند و فکر تولید می کنند.

دیدید آدمای افسرده همه رفیقاشون افسردند و آدمای موفق همه دوستاشون موفق هستند و این تنها یک قانون هست که به هر چه فکر کنی آدمهایی که به آن موضوع فکر می کنند را جذب می کنی...

و این قصه سر دراز دارد که توی این پست نمی گنجد و من از موضوع خودم دور نشوم...

این گونه بود که دوستی به تور من خورد و سر من فریاد زد که علیرضا چرا اینطوری داری زندگی می کنی؟ چرا بی هدف؟ تو میتونی به دنیایی از عشق و ثروت و معنویت و عرفان و محبوب زیبا و علم و دنیایی از کمالات دیگه برسی... اگه نمی رسی تقصیر خودت هست...

گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟ وقتی خودت نمی خوای اینهارو ...به خدا چه مربوط که به تو نداده..خودت یه بار به موفقیت فکر نکردی.. همش فکر کردی که خدا چرا من مثه فلانی نیستم... چرا اون این طوره و من اون طور ... چرا او به همه چی میرسه و دانشگاه فلان قبول میشه و من باید برم سربازی...

و این گونه بود که من خودم را شناختم و بلند شدم...

اگر بخواهم تمام اطلاعاتی که توی این مدت با خوندن کتابهای متعدد راجع به موفقیت بگم این هست که

" هرگونه فکر کنی همان می شوی... ببین به چی فکر می کنی.. بدان که همان در زندگی ات خلق می شود...البته فکر های لحظه ای را نمیگم .. فکرهایی که شب و روز بهش فکر می کنی..."

به عنوان یه خواهش از شما  خواهش می کنم فکر غالب ذهنتون رو در کامنت ها بنویسید...

به خیلی نکات با هم می رسیم... دنیای ما دنیای تغییر است .. دنیای دگرگونی است.. قرار نیست تا آخر همینطوری باشیم.. هر روز عالی تر می شویم...

موفق باشید...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |