سلام خدمت دوستان راستش اومدم فقط یک پیام بازرگانی بذارمو برم همین ...و اینک آموزش «طراحی صفحات وب» به صورت گام به گام...با ما همراه باشید!...یه وبلاگی زدم در مورد طراحی صفحات وب که چون خودم سر کلاسش میرم تصمیم گرفتم که همون جزوه ای که استاد میده همراه با مطالبی که خودم از کلاس فهمیدم قاطی کنم به خورد شما بدم...معجون خوبی شده..به سر زدنش می ارزه...خیلی ساده اگه هر روز با من باشید با همدیگه طراحی رو یاد میگیریم...آدرسش اینه http://w3c.blogfa.com ....میگم که چیزه...اگه شما هم لینکشو تو وبلاگ خودتون بذارید ممنون میشم...منم گذاشتم..اون کنار..اوناها...نیگا...بالای بالا..همون ..دیدیش؟...ببین اینجور چیزا نیاز به اطلاع رسانی داره...دیگه حرفی نمونده..ممنون..علیرضا

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٢٤ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

نمی دونم چرا یه چند وقتیه از سفرنامه نوشتن خوشم اومده دلیلشم نمی دونم ...نیست شمام خیلی علاقه دارید به سفرنامه های من ...و اینک شروع ماجرا

 شب حادثه

 آقا زد و باباهه یه دفه زد به کلش که الا و بلا باید این چند روزه تعطیلیو بریم شمال ...هر چی من میگفتم که من تازه از آموزشگاه مرخصی گرفتم تاثیر نداشت.خب این از مقدمه

 نصف شب حادثه

 پا شدیم رفتیم

 فردا بعدازظهر حادثه اونجا بودیم آخه چون دوست بابام شمالیه...اونجا فک و فامیل زیاد داره ..مام اونو دنبال خودمون بردیم...شروع کردیم به رفتن خونه فامیلاش... اول از خونه داداشاشو خواهراش شروع کردیم تا رسیدیم به خونه نوه پسر خاله عموی زنش ..خیلی باحال بود همه دهاتی ...صبح از خواب که پا میشدیم یقه گاوه رو (یعنی جای دیگه شو) میگرفتیم...با یه سطل ..شروع میکردیم به دوشیدن..روزا آخر بنده خدا جای شیر هوا میداد...

این گاوه که ما یقشو(یعنی جای دیگه شو) هر روز میگرفتیم خیلی باحال بود..مثلا میرفت میچرید با گوساله ها و همسر محترم..بعد صاحبش که صداش میزد.. هر جا که بود میومد..خب به طبع اون گوساله ها و همسرش هم میومد(زن ذلیلی تا کجاها تو دنیای امروز کشیده شده!)..خیلی با حال صداش میزد ..این طوری=>ننه(نون اول را با کسره و نون دوم را با فتحه بخوانید)بیا..گاوی ننه بیا..سیاما بیا..بعد گاوه از اون عقب مثلا داشت یونجه میخورد کلش میومد بالا همین جور که غذا تو دهنش بود میومد..بقیه هم دنبال این خانم را میوفتادند.

 از دیگر نکات جالبی که این سفر داشت دستشویی هاشون بود ...دستشویی هاشون اغلب هیچ در و پیکری نداشت...یعنی اپن اپن..دستشویی همراه با مشاهده طبیعت...البته بعضی هاشون پرده داشتند...چه حالی میده نه؟...مثلا شما برید دستشویی یکی باید وایسه بیرون نگهبانی بده کسی یه دفه ای نیاد آبروریزی شه...من اغلب تو دستشویی نیم خیز بودم که تا کسی اومد آثار جرمو پاک کنم..حالا اون هیچی آبشو بگو...آبش که اغلب باید سطل مینداختی تو چاه آب دست به آبتو به مقدار لازم تامین میکردی که اغلب بیشتر از ۳ بشقاب سوپ خوری نمیشد ...دستشویی با آفتابه تصورشو بکنید..مثلا اگه دستت میخورد آفتابه می ریخت بدبخت میشدی باید سه از قرارگاه تا چاه که چیزی نزدیک صد متر بود میرفتی دوباره آب می آوردی...البته از حق نگذریم بعضی جاها لوله کشی بود...ولی یه شلنگ باید بر میداشتی با خودت میبردی تو دستشویی از تو دستشویی باید داد میزدی: آبو باز کنننننننن...وای فشار آب اصلا دست شما نیست که تنظیم کنید...باید با همون فشار خودتونو تمیز میکردید..البته در اون صورت حموم توالتو با هم میرفتید.

 یه نکته جالب دیگه که خونه های اونجا داشت فاصله اش با مغازه های سوپر مارکتی یا کلا مغازه ها...مثلا اگه برای تماشای فوتبال میخواستی تخمه و چیپس و چمیدونم از این جور چیزا بخری باید ۴ کیلومتر پیاده یا با اسب و الاغ گاو خر احمق(اا..ببخشید قاطی شد)..میرفتی دوباره ۴ کیلومتر بر می گشتی..جالبه نه؟...تصورشم یکم عذاب آوره..ولی عوضش..تو این ۴ کیلومتر کلی حال میکردی...دورو برت همش درخت و کوه و رودخونه و جنگل و سرسبزی بود...خسته نمی شی از این فضا....

 آهان یه چیز دیگه که خیلی برام جالب بود حجله هایی که برای کسایی که فوت کرده بودن میذاشتن بود...خیلی باحال بود...یه حجله میذاشتن توش..اول یه ضبط بود که نوارش یه آهنگ غمگین تو مایه های از کرخه تا راین و این چیزا..کنارش خرما و حلوا یه کم اون ور تر قاب عکس مرحوم یا مرحومه ..اونم چه عکسی...مثلا یه جوون اونجا مرده بود عکسایی که لب دریا و اینا گرفته بود گذاشته بودن.....

 یه رسم خیلی جالبی هم داشتن ...اینکه بعد از غذا برات یه لگن و آفتابه سفالی تمیز می آوردن می گفتن دستاتو بشور...اینم خیلی برام جالب بود...

حالا همه اینا یه طرف عینک بابای منم خودش ماجراهایی داشت...هر وقت که ما برا خونه بعدی راه می افتادیم عینکشو تو خونه قبلی جا میذاشت..بدون عینک نمی تونه رانندگی کنه ...گاهی یه چند کیلومتری که دور میشد یه دفه یا من یا داداشم یا خودش یا اطرافیا داد میزد عینک ...اییییییی(صدای ترمز)..بعد دنده عقب و ادامه ماجرا...یه بار دو بار نبودا یه ده ۱۵ باری اتفاق افتاد.

 فک کنم این بار یکم مرتب تر نسبت به قبل نوشتم...نمی دونم...آهان یه کلمه به زبان تالشی هم اونجا یاد گرفتم...مندس(کسر میم و دال و سکون نون و سین) یعنی نگاه کن...این طوری=>...تیجان قربان=یعنی همون آی لاو یو خودمون(قربونت برم)...اینم از مسافرتی که ما رفتیم ...اینم یه پست طولانی تا تلافی این چند مدتی که نبودم در بیاد ...راستی کنکور کامپیوترم قبول نشدم..

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٢۱ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |