من ميتونم!...مممممممممممممممنننننننننننن ممممميييييتونم..خرم اگه نتونم...همش يه ماه مونده...يعنی چی؟...خستم خستم...انگار نوبرشو آورده...۴ خط ميخوای درس بخونيا....سر خودتو گول می مالی؟...اينجا که کسی نيست خودتو براش به موش مردگی بزنی...خودتی...وجدانا اونجور که بايد درس خوندی؟

-آره..ديگه تو چرا ؟..تو که شاهد بودی من چقدر درس خوندم..چقدر زحمت کشيدم...

-می دونم ...اما اون برا رشته قبليت بود...برا اين رشته رو ميگم...يه ماه مونده...بشين عين آدم درس بخون..يه عمرتو تامين کن..۱ ماه به يه عمر..نمی ارزه؟

-چرا...به خاطر همين جلو جمع به تو وجدان گلم ..قول ميدم اين يه ماه رو نهايت زحمتم رو بکشم جوری که بعد يه ماه جلوت شرمنده نباشم...حالا بيا روتو ببوسم...اووووممممماااه(از اون بوسايی که چرا ميکرد)..من ميتونم...مننننننننننننن ميتونممممممممممممممممممم....

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٢٢ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |

سلام...من بازم پيدام شد....آخی...چه سکوتی...من چقدر وبلاگ خودمو دوست دارم..نفس منه...آدم تو بعضی وبلاگا ميره تنگی نفس ميگيره...از بس سروصدا شلوغ پلوغ....کامنت دونی لب لب...ولی خودمو نيگا...ته آرامش...کامنتام خيلی بشه ۲۰ تا...اونم به زور....پستام کوتاه...نه سری نه صدايی....واقعا که...خجالتم نمی کشن با این کاراشون...هيسسس...صدا چيه داره مياد؟... ساکت...نه صدای هيچی نیست...داشتم ميگفتم...از چی؟...از اين که من خودمو خيلی دوس دارم...صب که از خواب پا ميشم ميرم جلو آينه کلی قربون صدقه خودم ميرم.....آخه کسی نيست که قربون صدقم بره...هم خودمو دوس دارم هم وبلاگمو...چرا اين جوری شد...هی ميخوام اين متنو تمومش کنم ..نميشه انگار...هر چی دنبال جمله آخر ميگردم پيدا نميشه...وايسا آهان پيداش کردم...تمام

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱٢ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

زندگی یعنی کر بودن...

بین این دنیای موسیقی

تنها به موسیقی سکوت گوش دادن...

منظور معشوقه را از حرکات دستش فهمیدن....

زندگی یعنی لال بودن...

حرفهای زیبا را نگفتن...

در دل انباشته کردن حرفهایی که به خود همان جا تعلق دارند...

زندگی یعنی نابینا بودن...

فقط لمس کردن زیباییها...

یعنی گوش به شنیده ها سپردن....

یعنی ندیدن هیچ طلوع و غروبی....

زندگی یعنی از سرما مردن یک پسر بچه روی کارتون های کنار پیاده رو...

زندگی یعنی آرزوهای مرده یک کودک پشت ویترین مغازه کت و شلوار فروشی...

زندگی یعنی نگاه سرد راننده ها به گل فروشان کوچک....

زندگی یعنی ازدواج اجباری...

یعنی به عقد پدر بزرگی در آمدن...

کدام عشق؟؟؟

کدام معشوق؟؟؟

زندگی یعنی نوشته های صمیمی یک دختر در قلب یک روستای دور افتاده...

زندگی یعنی

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۳ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |