ما که رفتنی شدیم...این دم آخری یه ایمیلی برام اومد خیلی به نظرم جالب بود٬ صلاح دیدم که برای شما هم این ایمیل رو هم بذارم...امیدوارم که خوشتون بیاد

A small crack appeared On a cocoon.

روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.


A man sat for hours and watched

Carefully the struggle of the butterfly

To get out of that small crack  of cacoon.

شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن

از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد. 


Then the butterfly stopped striving .

It seemed that she was exhausted and couidnot  go on trying.

 

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد

كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به

تلاشش ادامه دهد.


The man decided to help the poor creature.

He widened the crack by scissors.

The butterfly came out of cocoon easily, but her body was

Tiny and her wings were wrinkled.

آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند

و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.

پروانه به راحتي از پيله خارج شد،

اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.

 

The man continued watching the butterfly.

He expected to see her wings become her body.

But it did not happen!

 

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود

و از جثه ي او محافظت كند.

اما چنين نشد!

 

As a matter of fact,the butterfly to crawl on

The ground for the rest of her life,

For she could never fly.

در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد

و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.

 

The kind man did not realize that God had arranged the limitation of cocoon.

And also the struggle for butterfly to get out of it,

so that a certain fluid could be discharged from her

body to enable her to fly afterward.

آن شخص مهربان نفهميد كه

محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز

آن را خدا براي پروانه قرار داده بود،

تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود

و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.

 

Sometimes struggling is the only thing we need to do .

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

 

 If God had provided us with n easy life to live without any difficulties,

Then we become strong,and could not fly.

 

اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،

فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.

 

 I asked for strength,and He provided me

with enough difficulties

To become strong.

I asked for knowledge and He provided me

من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.

من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.

 

I asked for prosperity and promotion,

and He provided me with ability

to think and hands to work.

I asked for bravery ,nd He provided

Me with abstacles to overcome.

من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من

قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.

من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،

تا آنها را از ميان بردارم.

 

I asked for motivation,and He showed me eople who needed help.

I asked for love and He provided me with opportunity

To give love to others.

 

من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا  به ديگران محبت كنم.


 

I did not get what I wanted…..

But

I was provided with what I needed.

 

«من به آنچه خواستم نرسيدم...

اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»


 Donot worry,fight

With difficulties and be sure

That  you can prevail over them.

 نترس با مشكلات مبارزه كن

و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.

پ.ن:حالا این روزا که ما مخوایم راهی شیم همش از گوشه و کنار زاهدان خبرای حمله های انتحاری اشرار بر علیه نیروی انتظامی میرسه...خدا ذلیلشون کنه..جوونای مردمو دستی دستی به کشتن میدن! 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط علیرضا نظرات () |

ز مثله زندگی....مثله لحظه های قشنگ با هم بودن زندگی...ز مثله زجر ...مثله لحظه های جدایی زندگی..لحظه های تنهایی زندگی...ز مثله....ز مثله...زاهدان...مثله سربازی در زاهدان..مثله بدبختی در زاهدان...مثله بدشانسی من...مثله ...ز مثله زهر مار..نخند...خب شانس ندارم ....

این جمله رو تو پست قبل یادتونه؟

**من که می دونم آخرشم میوفتم نیرو انتظامی زابل...باید برم علیه اشرار به مبارزه بپردازم**

دقیقا همونی شد که ازش می ترسیدم...همیشه همینجور بوده...همیشه ...همین که الان خدمتم بخاطر بدشانسی هامه...مثلا اگه تو پادگان سیصد نفر میرفتن مرخصی من جزوش نبودم ولی اگه دو نفر برا نگهبانی می خواستند من یکی از اون دو نفر بودم...

میرم...راهیه که شروع کردم...یه آمار بدم...طبق آماری که فرمانده هامون می گفتن توی زاهدان هر ۲۰ روز یه سرباز بخاطر عملیات با قاچاقچی ها کشته میشه...جالبه نه؟...بچه ها اگه من شهید بشم فکر کنم اولین وبلاگیست شهید باشم نه؟

بالاخره یکی باید باشه مرزهارو حفظ کنه؟...هان؟( این حرفارو دارم میزنم به خودم دلداری بدم)...ولش کن فعلا که یه هفته مرخصی ام...یه شعر مینویسم دور هم باشیم

توی این غربت پرگرگ و هراس
دارم عین ماهیا جون می کنم

خستم از تظاهر ایستادگی
جای دندون هزار گرگ رو تنم

نه کسی میدونه که من چی می خوام
نه خودم دونستم عیب کار کجاست

*******************************************************************
ز مثله زندگی در زاهدان ....میرم..کاریه که شروع کردم...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط علیرضا نظرات () |